مصاحبه اختصاصی با مانوئل بَسه، عکاس مستند

مانوئل بَسه (Manuel Besse) عکاس فرانسوی است که آثارش در مرز میان واقعیت و خیال حرکت میکنند. او با نگاهی شاعرانه و درعینحال دقیق، به زندگی روزمره، مکانها و احساسات انسانی میپردازد. بَسه در کارهای خود به دنبال کشف لحظههایی است که در عین سادگی، عمق عاطفی و زیبایی پنهانی دارند. آثار او ترکیبی از تأمل، سکوت و مشاهدهی جهان از زاویهای شخصی و متفاوت است؛ نگاهی که باعث شده نامش در میان عکاسان معاصر فرانسه مورد توجه قرار گیرد.
یکی از مجموعههایش، Macadam، برنده جایزه شماره ۴۱ مجله AAP در بخش سیاهوسفید است و نگاه تأملبرانگیزی به ملاقاتهای زودگذر شهری ارائه میدهد . گفتگو کوتاهی با مانوئل بَسه (Manuel Besse) عکاس مستند انجام دادیم که در ادامه با هم میخوانیم:
از ابتدا شروع کنیم. میتوانید کمی درباره پیشینه خودتان بگویید؟ در کجا بزرگ شدید و مسیر ورودتان به عکاسی چگونه آغاز شد؟
من بین دو دنیای کاملاً متضاد بزرگ شدم؛ پاریس، شلوغ، پرهیاهو و همیشه در عجله؛ و کورسیکا، جزیرهای، معدنی و مجسمهوار شده توسط باد و سکوت. این تقسیم جغرافیایی و حسی، خیلی زود به من آموخت که مشاهده کنم و پشت ظاهرها را رمزگشایی کنم.


یک شب همه چیز تغییر کرد. من نه ساله بودم و در یک سینمای تاریک، مستندی درباره جنگ ویتنام دیدم که به تصاویری از دن مککالین اشاره داشت. چهرهها، بدنهای زخمی و وقار میان خرابی، ذهنم را درگیر کردند. آن روز فهمیدم که عکس فراتر از تصویر است؛ یک فریاد، سندی غیرقابل بازگشت، تکهای از انسانیت.
بعد از آن روز، دوربین پدرم را قرض گرفتم و برای اولین بار حس کردم که میتوانم چهره، ژست و نور را جدا کنم و جهان را به شکل دیگری تجربه کنم. هر بار که شاتر را فشار میدادم، به حقیقتی نزدیک میشدم که هنوز نمیتوانستم نامی برایش انتخاب کنم
پس از سالها آموزش خودآموخته، در مدرسه لوئی-لومیر در رشته عکاسی و سینما تحصیل کردم و سپس دکترای مردمشناسی را در دانشگاه پاریس سیت گذراندم. همزمان هنرهای تجسمی را در École du Louvre و Académie Charpentier مطالعه کردم. اما میدانستم که مدرسه واقعی من خارج از چهار دیوار خواهد بود؛ در خیابانها، جادهها و جنگلها، جایی که انسانیت خود را آشکار میکند.

چه چیزی شما را به عکاسی سیاهوسفید کشاند؟
سیاهوسفید… مثل این است که جهان ساکت میشود تا خود را بهتر نشان دهد. رنگها کمرنگ میشوند و نور قابل لمس میشود.هر برق نگاهی و… همه معنادار میشوند. من همیشه جذب روشی بودم که عکاسی سیاهوسفید آدمها و مکانها را عریان میکند.
تصاویر آثار دان مک کالین و جیمز نچوی ” عکاس جنگ “ از کودکان کامبوج، ویرانههای بیروت و سربازان ویتنامی، نه برای فریب دادن، بلکه برای تصاویری ماندگار در ذهن ها بودند. از آن زمان، من هیچگاه از این رویکرد منحرف نشدم. سیاهوسفید زمان را معلق میکند و تصویری فراتر از لحظه ثبتشده ارائه میدهد.
عکس های مستند جنگ ویتنام دن مککالین چگونه روی دیدگاه شما تأثیر گذاشت؟
نه ساله بودم. سالن سینما تاریک و پر از بوی گرد و خاک و مخمل بود. تصویرها بیرحمانه و در عین حال واقعی بودند. من گاهی نگاه را میگرداندم اما سریع به تصویرها بازمیگشتم، انگار غریزهای میگفت حقیقت را ببین. حرکات انسانی قدرتمندی میدیدم: سربازی که همرزم زخمیاش را حمل میکند، مادری که کودک ترسان خود را در آغوش گرفته است. آن روز فهمیدم عکاسی میتواند هم اعتراض باشد و هم پناه، هم شهادت بر وحشت و هم حفظ انسانیت.


فعالیتهای شما قارههای مختلفی را در بر میگیرد—از ایالات متحده و اوراسیا گرفته تا برزیل . چه عواملی در انتخاب این مکانها نقش دارند و چگونه با فرهنگهایی که برایتان ناآشنا هستند، روبهرو میشوید؟
من جاهایی را انتخاب میکنم که گویی جهان در آنها پرده از چهرهاش برمیدارد و خودش را آشکار میکند. هر منطقهای برایم چالشبرانگیز است و همین چالشهاست که مرا جذب میکند. پیش از آنکه عکس بگیرم، مدت زیادی بدون دوربین در آن مکان قدم میزنم، گوش میسپارم، یادداشتبرداری میکنم و با مردم محلی ارتباط برقرار میکنم. پایه و اساس تمام عکسهای من اعتماد و احترام است.

در ۱۹۸۷ اولین فرانسوی بودید که معادن طلای سرا پلادا را عکاسی مستند کردید. چه تجربه ای برات داشت؟
سِرا پِلادا فقط یک مکان نبود، بلکه زخمی باز و دردناک بود. هزاران نفر در گلولای در حال حرکت بودند و فریادها و بوی فلز فضای اطراف را فرا گرفته بود. من یاد گرفتم چگونه سنگینی، مسئولیت و جنبوجوش جمعیت را در قاب تصویر ثبت کنم. انتخاب سیاهوسفید کاملاً طبیعی بود، چون میتوانست جوهره، عرق و وقار انسانها را بهخوبی نشان دهد. این تجربه تأثیر عمیقی بر من گذاشت و مسیر تمام پروژههای بعدیام را شکل داد.


چگونه میان نگاه مستند و بیان هنری در عکاسی خود تعادل برقرار میکنید؟
این دو عنصر مکمل یکدیگرند. مستند باعث میشود ریشهدار و واقعگرا باقی بمانم، و هنر به من امکان میدهد از سطح ظواهر عبور کنم و به عمق معناها برسم. هر عکس، اگر خوب گرفته شده باشد، هم روایتگر یک داستان است و هم یک اثر هنری. تصویری که موفق باشد، خشک و بیروح نیست؛ بلکه پرسشبرانگیز است و فضایی برای اندیشیدن فراهم میکند.

میتوانید کمی درباره روند کاریتان در عکاسی توضیح دهید؟ از چه تجهیزات و دوربینی استفاده میکنید؟ دیجیتال کار میکنید یا فیلم؟
روند عکاسی من خیلی پیش از گرفتن اولین عکس شروع میشود. قدم میزنم، نگاه میکنم و خودم را در دسترس قرار میدهم. پیش از آنکه دوربینم را بیرون بیاورم، زمان میگذارم تا با فضا آشنا شوم. کاملاً در محیط غرق میشوم و گاهی روزها میگذرد بدون آنکه حتی یک عکس بگیرم. این شیوه من برای درک ریتم فضا، تغییرات نور در طول روز و حتی سکوتهایی است که گاهی از کلمات گویاترند.
من هم با دیجیتال کار میکنم و هم با فیلم؛ بسته به هدف و حس آن پروژه. دوربینهای دیجیتال فولفریم سونی را برای موقعیتهای سریع و غیرقابل پیشبینی انتخاب میکنم؛ مثل تظاهرات، ازدحام جمعیت یا محیطهای ناپایدار. اما وقتی میخواهم سرعت را کم کنم و برای هر شات تأمل داشته باشم، سراغ فیلم میروم. اغلب از یک لایکا ۳۵ میلیمتری استفاده میکنم، چون جمعوجور و بیصداست، و گاهی هم از هاسلبلاد C500 با لنز ۸۵ میلیمتری.
کار با مدیومفرمت همهچیز را تغییر میدهد؛ از ریتم گرفته تا نفس کشیدن و میزان تمرکز. هر شات اهمیت پیدا میکند. وزن دوربین، صدای شاتر و حتی انتظار برای ظهور فیلم، تجربهای عمیقتر میسازد. برای من، فرمت فقط یک مسئله فنی نیست؛ بلکه نوع نگاه و حضور من را در برابر جهان تغییر میدهد. با ۳۵ میلیمتری در دل ماجرا هستم؛ اما با مدیومفرمت، نگاه کندتر و دقیقتری پیدا میکنم.
در نهایت فهمیدم که انتخاب ابزار، به اندازهی نور یا سوژه در شکلگیری عکس تأثیر دارد. تجهیزات فقط ابزار نیستند؛ بلکه روشی برای قرار گرفتن در برابر واقعیتاند. دیجیتال انعطافپذیری لازم را در موقعیتهایی میدهد که هر لحظه ممکن است همهچیز تغییر کند. من میان این دو جابهجا میشوم، چون هرکدام دیدگاه متفاوتی به من میدهند. یکی در جریان زندگی فرو میرود و دیگری زمان را مجسم میکند. فیلم باعث تمرکز عمیقترم میشود، و دیجیتال به من تکیه بر غریزه را یاد میدهد. عکسهای من حاصل توازن میان این دو است.
برای ادیت عکسهای سیاهوسفیدتان از چه روشی استفاده میکنید؟
من ویرایش عکسهای سیاهوسفیدم را در برنامه فتوشاپ انجام میدهم؛ آهسته، با دقت و احترام. هدفم تغییر یا زیباسازی نیست؛ بلکه میخواهم همان حس و نوری را که هنگام عکاسی تجربه کردهام، بازآفرینی کنم.
کار من بر پایهی تنظیمات ظریف است: چگالی، کنتراست، عمق سیاهیها و لرزش خاکستریها. از لایتروم و فتوشاپ استفاده میکنم، اما رویکردم از عکاسی آنالوگ الهام گرفته است. هر اصلاحی سنجیده و تقریباً فیزیکی است؛ ممکن است ساعتها روی یک تصویر کار کنم تا نور به تعادل طبیعی خود برسد.
هدف همیشگی من این است که تکنیک در پسزمینه قرار بگیرد تا بیننده بتواند بیواسطه با روح تصویر ارتباط برقرار کند. استفاده بیشازحد از تیرگی یا کنتراست شدید ممکن است واقعیت را تحریف کند. باید میان صداقت در بیان و قدرت بصری تصویر، تعادل برقرار باشد. بهطور کلی، روتوش را به حداقل میرسانم، اما با دقت و هدفمند. نور را فقط در جاهایی اضافه میکنم که ضروری است، و سایهها را تنها در نقاطی عمق میدهم که معنا و مفهوم دارند. باقی کار را به خود تصویر واگذار میکنم.



بسیاری از پرترههای شما حس عمیقی دارند. چطور با سوژههایتان، بهویژه در جوامع دورافتاده یا آسیبپذیر، اعتمادسازی میکنید؟
اعتماد چیزی نیست که ناگهان از آسمان نازل شود؛ باید آن را با صبر و تلاش ساخت، و گاهی این فرآیند زمانبر است. وقتی روی مجموعههایی مثل Macadam کار میکنم، روزها یا حتی هفتهها در همان محیط میمانم. با مردم معاشرت میکنم، کنارشان مینشینم، و سکوتشان را با احترام میپذیرم. در جوامعی که بیاعتمادی بهنوعی غریزی است، یک اشتباه کوچک کافیست تا همه درها بسته شوند.
خودم را پنهان نمیکنم. با صداقت جلو میروم، خودم را معرفی میکنم، توضیح میدهم چرا آنجا هستم و دنبال چه چیزی میگردم — و شاید مهمتر از همه، چه کارهایی را انجام نمیدهم. عکسهایی از پروژههای قبلیام را نشان میدهم؛ نه برای خودنمایی، بلکه برای ایجاد اعتماد. مردم خیلی زود تشخیص میدهند که نیتت واقعیست یا نه.
در پروژهی Macadam، گاهی چند روز را در کنار یک نفر سپری میکردم بیآنکه حتی دوربینم را بیرون بیاورم. فقط با هم صحبت میکردیم، قهوهای مینوشیدیم، یا سکوت را با هم قسمت میکردیم. همین لحظات ساده و بیادعا، بنیان ارتباط واقعی را شکل میدهند. وقتی بالاخره شاتر را فشار میدهم، گفتوگو مدتها پیش آغاز شده است.
برای من، پرتره یعنی رسیدن به لحظهای که نگاه روبهرو نه صرفاً یک سوژه است و نه یک غریبه، بلکه شریک گفتوگوییست که در سکوت و همدلی شکل گرفته. عکاسی از این جوامع یعنی پذیرفتن لرزشها و آشفتگیهای درونی خود. اما دقیقاً در همین نقطه است که انسانیت را میبینم — در چهرههایی که با وجود خستگی و رنج، هنوز با صلابت ایستادهاند.
آیا عکاسی خود را بیشتر در حوزه مستند میدانید یا هنری؟ یا اینکه مرز میان این دو برای شما محو و درهمآمیخته است؟
من از عکاسی مستند میآیم، اما نمیخواهم در آن محدود شوم. نقطهی شروع من همیشه واقعیت است — خیابانها، حاشیهها، جوامع فراموششده — هیچ چیز صحنهسازیشده نیست. اما فقط شاهد بودن برایم کافی نیست. انگیزهام این است که حتی در شرایت بد هم زیبایی را پیدا کنم؛ نه زیبایی تزئینی، بلکه زیباییای که از دل تاریکی، از آسفالت، از نگاهی مقاوم سر برمیآورد.
در مجموعههای Macadam و Nod، با افرادی زندگی میکنم که از آنها عکس میگیرم. در احساسشان شریک میشوم. اما هر تصویر را مانند نقاشی میسازم. گاهی به ویلیام ترنر فکر میکنم؛ به آنکه چطور نور را به مادهای زنده تبدیل میکرد. من هم دنبال همان ارتعاشم؛ جایی که واقعیت از حالت عینی فراتر میرود و به چیزی بیزمان بدل میشود.
عکاسی مستند، پایم را روی زمین نگه میدارد — تا دروغ نگویم، تا چیزی را جعل نکنم. اما هنر به من اجازه میدهد در میان رنج، زیبایی را هم ببینم. من معتقدم کار عکاس فقط ثبت واقعیت نیست؛ بلکه یادآوری این حقیقت است که حتی در شکافها و ویرانیها، هنوز چیزی از انسانیت پابرجاست. عکاس باید شاهد باشد، اما با نگاه یک نقاش.

در حال حاضر روی چه پروژههایی کار میکنید؟
این روزها تمرکز من روی سه پرژه هست ، اول، ادامهی پروژهی بلندمدت «Nod» که از ریودوژانیرو شروع شد و به زندگی آدمهایی میپردازه که در حاشیهها زندگی میکنن و اغلب نادیده گرفته میشن. این پروژه بهمرور شکل میگیره — با برگشتن، موندن، راه رفتنهای طولانی و ساختن اعتماد.
دوم، آمادهسازی یک فیلم داستانی به نام Sur la Terre de Nod که قراره تا پایان سال ۲۰۲۶ فیلمبرداری بشه. این فیلم ادامهای بر پروژهی عکاسی Nod هست و مرز بین واقعیت و خیال رو در روایت تبعید درونی و سرگردانی انسان بررسی میکنه.
سوم، راهاندازی یک آژانس مستقل خبری و عکاسی به اسم POSTO 5؛ پروژهای که از روح اولیهی آژانس مگنوم الهام گرفته شده. هدفش اینه که فضایی آزاد برای عکاسان مستقل فراهم کنه تا بتونن گزارشهای عمیق و بلندمدت تهیه کنن — بدون محدودیتهای رسانهای. این یعنی برگشتن به اصل فتوژورنالیسم: دادن زمان و آزادی به عکاس برای روایت صادقانهی واقعیت.
در واقع، این سه مسیر — Nod، فیلم Sur la Terre de Nod و POSTO 5 — همگی بازتاب یک تعهد مشترکن: ثبت زخمها و شکافهای جهان، و در عین حال، پیدا کردن زیباییهای پنهان در دل تاریکی.
به آیندهی عکاسیتان چگونه نگاه میکنید؟
پروژههایی مثل «Nod» من را با واقعیتهایی بسیار سنگین روبهرو کردند. ماهها در فاولای ریو زندگی کردم؛ جایی که مردم بیشتر در تلاش برای زندهماندناند تا زندگیکردن. هر چهرهای غمی در خود داشت، و من آن غمها را با خود حمل میکردم. کمکم احساس کردم چیزی درونم ترک میخورد — و همین نقطهی شکست، آغاز پروژهی Sur la Terre de Nod شد: تلاشی برای تبدیل درد به روایت، تا چیزی که میتوانست از درون من را نابود کند، به معنا بدل شود.
امروز فهمیدهام که برای حفظ تعادلم باید عکاسیام تغییر کند.باید همچنان واقعیت های و اتفاقهای که در جهان میفتد را مستند کنم، اما بدون آنکه در آنها غرق شوم.باید نور را هم وارد کنم،نفس را،حیات را.میخواهم در جاهایی بمانم که انسانیت در عین آسیبپذیری،هنوز استوار است.
به همین دلیل، پروژهی POSTO 5 برایم حیاتی است؛ فضایی که در آن میتوان بین مستندنگاری دقیق و جسارت خلاقانه تعادل برقرار کرد. اگر بخواهم آیندهی عکاسیام را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم: میخواهم با جهان روبهرو شوم، اما یاد بگیرم از آن بازگردم. شاهد باشم، بیآنکه شکسته شوم.


چه توصیهای به عکاسان جوان، بهویژه علاقهمندان به عکاسی سیاهوسفید دارید؟
در دنیای پرسرعت امروز، عکاسی معناگرا نیازمند مکث است. نباید عجله کرد؛ باید قدم زد، صبر کرد و اجازه داد مکانها و آدمها خودشان به سراغمان بیایند. تصویر واقعی را نمیتوان ربود، باید آن را بهدست آورد. این مسیر نیازمند پذیرش سکوت و گمنامی است تا جهان، بیواسطه و بیادعا، خود را آشکار کند
عکاسی سیاهوسفید چیزی فراتر از یک افکت تصویری است. اگر انتخابش میکنید، باید از سر ضرورت باشد. این سبک هیچ راه میانبری ندارد؛ همهچیز را بیپرده نشان میدهد — از خطوط و سایهها تا ریزترین جزئیات. برای آن، نگاهی صادق لازم است؛ نگاهی که احساس را منتقل کند، نه صرفاً واقعیت را.
در دنیای تصویر، احترام به سوژه اصل بنیادین عکاسی انسانی است. عکاس نباید صحنهسازی کند یا به اغراق روی آورد. پیش از فشردن شاتر، باید گوش داد — به داستانها، به سکوتها، به آنچه گفته نمیشود. اعتماد، یا شکل میگیرد یا نه؛ و بدون آن، عکس چیزی جز پوستهای خالی نیست.در این مسیر، نباید فریب جوایز، لایکها یا شهرت را خورد. اینها گذرا هستند. اگر تصویری حامل حقیقتی باشد، آن عکس ماندگار خواهد ماند همین کافی است.


و در پایان، نکتهای هست که بخواهید اضافه کنید؟
برای من، عکاسی یک شغل نیست؛ تعهدی است عمیق. ما عکس نمیگیریم تا دیوارها را تزئین کنیم، بلکه برای فهمیدن، شهادت دادن و حفظ آنچه در حال ناپدید شدن است. در جهانی که با شتاب پیش میرود و همهچیز را مصرف و فراموش میکند، تنها تصویری که حامل حقیقتی انسانی باشد، میتواند از این چرخه بگریزد — نه بهخاطر زیباییاش، بلکه بهخاطر بار احساسی و انسانیاش.
به نسل جوان میگویم: نگذارید عددها، ترندها و شبکههای اجتماعی مسیرتان را تعیین کنند. قدم بزنید، تردید کنید، بازگردید، و برای هر عکس وقت بگذارید. عکس ارزشمند، عکسی است که رهایتان نمیکند؛ چون همان لحظهی ثبت، چیزی درونتان را دگرگون کرده است.


در نهایت، باور دارم که عکاسی فقط شیوهای برای دیدن جهان نیست، بلکه روشی برای زیستن در آن است. هر تصویر صادق، شکلی از مقاومت در برابر فراموشی است. من همچنان ادامه میدهم — برای دیدن نور، حتی در تاریکترین مکانها. چون در نهایت، همین است که ارزش دارد: یادآوری اینکه هنوز چیزی برای نجات دادن باقی مانده است.



